تبلیغات
جــــــــــــــــــــوان90

جــــــــــــــــــــوان90
پژوهش سرای جوانان 90

بصیرت و ولایت خم

 

سؤال: ماجراى غدیر چگونه بود؟


جواب: در آخرین سال عمر پیامبر(صلى الله علیه وآله) مراسم حجة الوداع، با شكوه هر چه تمام تر در حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله) به پایان رسید، قلب ها در هاله اى از روحانیت فرو رفته بود، و لذت معنوى این عبادت بزرگ، هنوز در ذائقه جان ها انعكاس داشت.
یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) كه عدد آنها فوق العاده زیاد بود، از خوشحالىِ درك این فیض و سعادت بزرگ، در پوست نمى گنجیدند.
نه تنها مردم به «مدینه» در این سفر، پیامبر(صلى الله علیه وآله) را همراهى مى كردند كه مسلمانان نقاط مختلف جزیره عربستان نیز براى كسب یك افتخار تاریخى بزرگ به همراه پیامبر(صلى الله علیه وآله) بودند.
آفتاب حجاز آتش بر كوه ها و دره ها مى پاشید، اما شیرینى این سفر روحانى بى نظیر، همه چیز را آسان مى كرد، ظهر نزدیك شده بود، كم كم سرزمین «جُحفه» و سپس بیابان هاى خشك و سوزان «غدیر خم» از دور نمایان مى شد.
اینجا در حقیقت چهارراهى است كه مردم سرزمین «حجاز» را از هم جدا مى كند، راهى به سوى «مدینه» در شمال، راهى به سمت «عراق» در شرق، و راهى به سمت غرب و سرزمین «مصر» و راهى به سوى سرزمین «یمن» در جنوب پیش مى رود و در همین جا باید آخرین خاطره و مهم ترین فصل این سفر بزرگ انجام پذیرد، و مسلمانان با دریافت آخرین دستور كه در حقیقت نقطه پایانى در مأموریت هاى موفقیت آمیز پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود از هم جدا شوند.
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عید قربان مى گذشت، ناگهان دستور توقف از طرف پیامبر(صلى الله علیه وآله) به همراهان داده شد، مسلمانان با صداى بلند، آنهائى را كه در پیشاپیش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نیز برسند، خورشید از خط نصف النهار گذشت، مؤذّن پیامبر(صلى الله علیه وآله)با صداى اللّه اكبر مردم را به نماز ظهر دعوت كرد، مردم به سرعت آماده نماز مى شدند، اما هوا به قدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روى سر بیفكنند، در غیر این صورت ریگ هاى داغ بیابان و اشعه آفتاب، پا و سر آنها را ناراحت مى كرد.
نه سایبانى در صحرا به چشم مى خورد و نه سبزه و گیاه و درختى، جز تعدادى درخت لخت و عریان بیابانى كه با گرما، با سرسختى مبارزه مى كردند.
جمعى به همین چند درخت پناه برده بودند، پارچه اى بر یكى از این درختان برهنه افكندند و سایبانى براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) ترتیب دادند، ولى بادهاى داغ به زیر این سایبان مى خزید و گرماى سوزان آفتاب را در زیر آن پخش مى كرد.
نماز ظهر تمام شد.
مسلمانان تصمیم داشتند فوراً به خیمه هاى كوچكى كه با خود حمل مى كردند پناهنده شوند، ولى پیامبر(صلى الله علیه وآله) به آنها اطلاع داد كه: همه باید براى شنیدن یك پیام تازه الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بیان مى شد، خود را آماده كنند.
كسانى كه از پیامبر(صلى الله علیه وآله) فاصله داشتند قیافه ملكوتى او را در لابلاى جمعیت نمى توانستند مشاهده كنند.
لذا منبرى از جهاز شتران ترتیب داده شد، و پیامبر(صلى الله علیه وآله)بر فراز آن قرار گرفت، نخست حمد و سپاس پروردگار به جا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود:
من به همین زودى دعوت خدا را اجابت كرده، از میان شما مى روم!
من مسئولم شما هم مسئولید!
شما درباره من چگونه شهادت مى دهید؟
مردم صدا بلند كرده گفتند: نَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ جَهَدْتَ فَجَزاكَ اللّه خَیْراً:
«ما گواهى مى دهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خیر خواهى را انجام دادى و آخرین تلاش و كوشش را در راه هدایت ما نمودى، خداوند تو را جزاى خیر دهد».
سپس فرمود: «آیا شما به یگانگى خدا و رسالت من و حقانیت روز رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز گواهى نمى دهید»؟!
همه گفتند: «آرى، گواهى مى دهیم».
فرمود: «خداوندا گواه باش»!...
بار دیگر فرمود: اى مردم! آیا صداى مرا مى شنوید؟...
گفتند: آرى، و به دنبال آن، سكوت سراسر بیابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چیزى شنیده نمى شد.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود:... اكنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر كه در میان شما به یادگار مى گذارم چه خواهید كرد؟
یكى از میان جمعیت صدا زد، كدام دو چیز گرانمایه یا رسول اللّه؟!
پیامبر(صلى الله علیه وآله) بلافاصله گفت: اوّل، ثقل اكبر، كتاب خدا است كه یك سوى آن به دست پروردگار، و سوى دیگرش در دست شما است، دست از دامن آن برندارید تا گمراه نشوید.
و اما دومین یادگار گرانقدر من، خاندان منند و خداوند لطیفِ خبیر به من خبر داده كه این دو، هرگز از هم جدا نمى شوند، تا در بهشت به من بپیوندند، از این دو پیشى نگیرید، كه هلاك مى شوید و عقب نیفتید كه باز هلاك خواهید شد.
ناگهان مردم دیدند پیامبر(صلى الله علیه وآله) به اطراف خود نگاه كرد، گویا كسى را جستجو مى كند و همین كه چشمش به على(علیه السلام)افتاد، خم شد، دست او را گرفت و بلند كرد، آن چنان كه سفیدى زیر بغل هر دو نمایان شد، و همه مردم او را دیدند و شناختند كه او همان افسر شكست ناپذیر اسلام است.
در اینجا صداى پیامبر(صلى الله علیه وآله)رساتر و بلندتر شد و فرمود: أَیُّهَا النّاسُ مَنْ أَوْلَى النّاسِ بِالْمُؤْمِنِیْنَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ: «چه
كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است»؟!
گفتند: خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله) داناترند!
پیامبر(صلى الله علیه وآله) گفت: خدا، مولا و رهبر من است، و من مولا و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم).
سپس فرمود: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاه: «هر كس من مولا و رهبر او هستم، على، مولا و رهبر او است» ـ و این سخن را سه بار و به گفته بعضى از راویان حدیث، چهار بار تكرار كرد ـ .
و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشته عرض كرد:
اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ أَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُ وَ أَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیْثُ دارَ:
«خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن كس كه او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن كس كه او را مبغوض دارد، یارانش را یارى كن، و آنها كه یاریش را ترك كنند، از یارى خویش محروم ساز، و حق را همراه او بدار به هر سو كه او مى چرخد».
سپس فرمود: أَلا فَلْیُبَلِّغِ الشّاهِدُ الْغائِبَ: «آگاه باشید، همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند».
خطبه پیامبر(صلى الله علیه وآله) به پایان رسید، عرق از سر و روى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و على(علیه السلام) و مردم فرو مى ریخت، و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود كه امین وحى خدا نازل شد و این آیه را بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) خواند: الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتی...: «امروز آئین شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم».(1)
پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: اَللّهُ أَكْبَرُ، اَللّهُ أَكْبَرُ عَلى إِكْمالِ الدِّیْنِ وَ إِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتِى وَ الْوِلایَةِ لِعَلِىٍّ مِنْ بَعْدِى:
«خداوند بزرگ است ، همان خدائى كه آئین خود را كامل، و نعمت خود را بر ما تمام كرد، و از نبوت و رسالت من و ولایت على(علیه السلام) پس از من راضى و خشنود گشت».
در این هنگام شور و غوغائى در میان مردم افتاد و على(علیه السلام) را به این موقعیت تبریك مى گفتند، و از افراد سرشناسى كه به او تبریك گفتند، «ابوبكر» و «عمر» بودند، كه این جمله را در حضور جمعیت بر زبان جارى ساختند: بَخٍّ بَخٍّ لَكَ یَا ابْنَ أَبِی طالِب أَصْبَحْتَ وَ أَمسَیتَ مَوْلایَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِن وَ مُؤْمِنَة:
«آفرین بر تو باد! آفرین بر تو باد! اى فرزند ابوطالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان باایمان شدى».
در این هنگام «ابن عباس» گفت: «به خدا این پیمان در گردن همه خواهد ماند».
و «حسّان بن ثابت» شاعر معروف، از پیامبر(صلى الله علیه وآله) اجازه خواست كه به این مناسبت اشعارى بسراید، سپس اشعار معروف خود را چنین آغاز كرد:
یُنادِیهِمُ یَوْمَ الْغَدِیرِ نَبِیُّهُمْبِخُمٍّ وَ أَسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِیاً
فَقالَ فَمَنْ مَوْلاكُمُ وَ نَبِیُّكُمْ؟ *** فَقالُوا وَ لَمْ یَبْدُوا هُناكَ التَّعامِیاً
إِلهُكَ مَوْلانَا وَ أَنْتَ نَبِیُّنا *** وَ لَمْ تَلْقِ مِنّا فِى الْوِلایَةِ عاصِیاً
فَقالَ لَهُ قُمْ یا عَلِیُّ فَإِنَّنِی *** رَضِیتُكَ مِنْ بَعْدِی إِماماً وَ هادِیاً
فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِیُّهُ *** فَكُونُوا لَهُ أَتْباعَ صِدْق مُوالِیاً
هُناكَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَلِیَّهُ *** وَ كُنْ لِلَّذِى عادا عَلِیّاً مُعادِیاً
یعنى: «پیامبر آنها در روز غدیر در سرزمین خم به آنها ندا داد، و چه ندادهنده گرانقدرى»!
«فرمود: مولاى شما و پیامبر شما كیست؟ و آنها بدون چشم پوشى و اغماض صریحاً پاسخ گفتند»:
«خداى تو مولاى ما است و تو پیامبر مائى و ما از پذیرش ولایت تو سرپیچى نخواهیم كرد».
«پیامبر(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) گفت: برخیز; زیرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب كردم».
«و سپس فرمود: هر كس من مولا و رهبر اویم این مرد، مولا و رهبر او است پس شما همه از سر صدق و راستى از او پیروى كنید».
«در این هنگام، پیامبر(صلى الله علیه وآله)عرض كرد: بارالها! دوست او را دوست بدار و با آن كس كه با على دشمنى ورزد دشمن باش...».
این بود خلاصه اى از حدیث معروف غدیر كه در كتب دانشمندان اهل تسنن و شیعه آمده است.(2)

 

 

1 ـ مائده، آیه 3.
2- تفسیر نمونه، جلد 5، صفحه 20.

 


[ 1390/01/8 ] [ 10:19 ] [ یاسین سیفی ]
درباره وبلاگ

از این پس دست در دست یكدیگر می دهیم و با علم و تفكر خویش به جهان ثابت می كنیم كه حرفی برای گفتن داریم
بهترین مشاوران با ما همکاری دارند ( مشکلاتتان را با ما در میان بگذارید )( آن ها فکر می کنند ما نمی توانیم ولی ما می توانبم.)
امکانات وب